نامه نود و یکم
سلام عزیز مامان
دلم برات تنگه..... مرور خاطرات یه وقتا یه خنجره روی روح ادم
من امروز دارم این خنجر رو به خودم میزنم و دست خودمم نیست
احساس میکردم هر چی از تاریخ سقط دورتر بشیم حال و هوای من بهتر بشه و من راحتتر کنار بیام باهاش
ولی داره بدتر میشه.... انگار این ریختن های توی خودم داره کار دستم میده
امروز مرور خاطرات کردم رفتم به یه سال پیش ..... رفتارهای عمو و زن عموت
اون روزی که ریحانه رو نمیذاشتن ببوسم و ازم دورش میکردن البته نه اینکه فقط با من اینجوری باشن ها این رفتار زشتتون با همه بود
روزی که فکر میکردن من دخترشون رو چشم زدم و یه روز فقط یه روز صبحانه نخورده
عزیزکم
امروز شروع 16 هفتگیته.... دیگه باید برم ببینم جنسیتت چیه
اما باید اخر این هفته برم برای سونو گرافی که ببینن از تو دیگه چیزی نمونده باشه و کامل ازم بیرون رفته باشی
الهی شکر
روزهای بدتر از اینم میشد باشه و نیست
من منتظراومدنتم
اما دلم گرفته .............. باز نمیشه
یه راه میخوام برای رهایی از همه چیز
ای کاش یه دست میرفت تو دلم و یه مشت آت و اشغال بیخود خاطرات تلخ رو میکشید بیرون و من راحت میشدم
سر دلم گرفته


نامه نود و یکم
